داشتم درباره این خبر فکر می کردم. احمدی نژاد در خصوص مارادونا گفت: او ورزشکار خوبی بود که مانند همه مردم آمریکای جنوبی مورد ظلم واقع شده بود و تحت فشار استعمارگران قرار گرفت. اما مرور این گزارش، نایی برای فکر کردن به دلسوزی احمدی نژاد برای مارادونا نگذاشت. شرح من برای این گزارش که در روزنامه کارگزاران با عنوان"چشمهای بازمانده در گور"، منتشر شد ؛ چند قطره اشک بود و هست. چکیده اش را بخوانید:
1: وقتی به كارخانه نساجی رسیدم دو ساعتی میشد كه جنازهاش را از طناب دار جدا كرده بودند. همه میدانستیم كه مرده است. سرش تقریبا از بدنش جدا شده بود و تنها به نسوج گردنش وصل بود. من اطراف سولهای خالی كه كارگر 40 ساله نساجی خود را حلقآویز كرده بود. به سراغ مدیر آمده بوده تا بخشی از حقوق معوقهاش را بگیرد. حتی التماس میكرد در حد 10 هزارتومان به او قرض بدهند. كارگری كه جنازهاش را پیدا كرده بود هم میگفت چند ساعت قبل از این اتفاق، همسرش تماس گرفته بود خبر بدهد كه در خانه مهمان دارند. دو روز بعد از حادثه با همسرش صحبت كردم. هنوز داغدار بود و انگار من بازجویی، چیزی باشم پاسخم را میداد؛ «من بهش حرفی نزدم. فقط گفتم از شهرستان مهمان آمده. موقع برگشت یك چیزی بگیر كه جلوی غریبهها آبروداری كنیم. توی خانه چیزی نداشتیم. نمیشد غذایی كه خودمان میخوریم را جلوی مهمان رودربایستیدار بگذاریم. نمیدانستم میخواهد چنین بلایی سر خودش بیاورد وگرنه لال میشدم اگر میگفتم.»
2: روستای فدشك یك جایی وسط كویر است. حدود 45 كیلومتر با بیرجند فاصله دارد؛ پرت و دورافتاده و متروك. فردای روزی كه كارگر معدنی در حیاط خانهاش خودسوزی كرد به آنجا رفتم. توی حیاط هنوز بوی گوشت سوخته میآمد. شب قبل خانوادهاش هم نه از صدای فریاد مردی كه در آتش میسوزد، بلكه از بوی سوختن گوشت آدم زنده از خواب پریده بودند. با دكتر كشیك بیمارستان امام رضا هم كه حرف میزدم برایش عجیب بود كه چطور این مرد در هشیاری بیشتر از یك دقیقه سوختن بدنش را تاب آورده اما فریاد نزده است.
همسرش، پیرزنی كه گریه صدایش را بریده بود، با كمك پسرش فهماند كه مرد كاملا ناامید شده بود. 17 ماه حقوقش را نداده بودند و او هیچ از دستش بر نمیآمد. هربار كه به سراغ طلبش از معدن میرفت او را به یكی از نهادها و سازمانهایی میفرستادند كه او حتی نمیتوانست تابلوی سردر ساختمانش را بخواند، چه رسد به كاغذبازیهای بیهودهای كه او را بیشتر از پیش گیج میكردند و ناامید. درك نمیكرد چرا بعد از 30 سال كاركردن در معدن باید برای گرفتن حقش از این اتاق به اتاق دیگر برود و حرفهای عجیب و غریب بشنود و آخر سر هم جواب سربالا بگیرد. پسر 16 ساله این مرد هم كنار كورههای آجرپزی كار میكرد یا برای پیمانكاری از كوه سنگ میكند و این قبیل كارها. میگفت: «دستهایم را از پدرم قایم میكردم. حرص میخورد وقتی پینههای دستم را میدید.» این مرد روز آخر زندگیاش به معدن رفته بود. همسرش كه او را همراهی كرده بود، میگفت وقتی داشتیم میرفتیم دخترم بهانه میگرفت كه یك ماه دیگر باید به مدرسه برود و روپوش ندارد. او به دخترم قول داد كه برایش روپوش مدرسه بخرد. به محل كارش كه رسیدیم به مالك معدن التماس كرد كه لااقل 50 هزار تومان از طلبش را بدهند. گفتند فردا بیا. از این فرداها زیاد شنیده بود. موقع برگشتن میگفت «خدا هم به این جور زندگی كردن من رضا نیست.»
3: در خردادماه 86، كارگر كنفكار رشت پس از گذراندن یك نیم روز سرشار از تحقیر و كتك، به اندازه پول تاكسی از همكارش قرض گرفت تا سریعتر خود را به كارخانه برساند، طنابی به لولههای سقف گره بزند و باقی ماجرا. همسرش در مزرعه همسایه كارگری میكرد، پسرش سرباز بود و چون پول مسافرت نداشت هشت ماه به مرخصی نیامده بود و از پادگان خارج نشده بود. خانه نیز در اجاره نهضت سوادآموزی بود. درآمد این خانواده از كارگری موقت زن، ماهی پنج شش هزار تومان حقوق سربازی پسر و ماهی 15 هزار تومان اجاره تنها اتاق خانه به نهضت سوادآموزی تامین میشد. دو روز پس از خودكشی كارگر كنفكار كه به سراغ خانوادهاش رفتم، همسرش وقتی اوضاع را شرح میداد بیمقدمه از من پرسید؛ «میدانی سیب زمینی كیلویی 600 تومان است؟» با یك حساب سرانگشتی میشد فهمید كه این خانواده بعد از 25 سال كاركردن حتی از عهده سیركردن شكمشان هم بر نمیآیند. این كریهترین چهره فقر است.
همسرش میگفت؛ «یك وقتهایی در را كه باز میكردم میدیدم جلوی در ایستاده. خجالت میكشید در بزند و داخل شود. صبحها كه میرفت دنبال حق و حقوقش میگفت؛ انشاءالله امروز میشود. بعدازظهر دست خالی برمیگشت و جلوی در میایستاد.» شاید آخرین گفتوگوی تلفنی كارگر كنفكار با پسرش، دو روز پیش از خودكشی برای درك «ابزار تولید» به ما كمك كند؛ «روز پنجشنبه از پادگان با پدرم صحبت كردم. از پشت تلفن معلوم بود كه حالش بد است. بریده بود انگار. میگفت شنبه میخواهند دستگاهها را ببرند. مادرت صبح تا غروب توی مزرعه مردم كار میكند، من هم هر روز میروم استانداری اما هیچ كس به ما جوابی نمیدهد. میگفت كار تمام است... هیچ كسی به داد ما نمیرسد. گفت دفترچههای تامین اجتماعی 11 ماه است كه تمدید نشده. اگر خواهرت مریض بشود كجا ببرمش؟ بعد گفت؛ من چه كار كنم با 48 سال سن؟ زمین دارم كه كشاورزی كنم؟ دیگر كجا كار كنم؟ به جوانها كار نمیدهند، به من كار میدهند؟ هی میگفت من چه كار كنم از این به بعد؟»
چرا كه نه؟
اين يكي يادگاري مي فرسته اون يكي قربان صدقه مي ره!
خرجي نداره.
دست كدومشون تو جيب اون يكيه؟
اما دست خيليها تو جيب كارگرهاييه كه قصه شونو اون بالا آوردي
دلسوزي كي براي كي؟
آيا خنده دار نيست انتظار داشته باشيم احمدي نژاد و سيستم اش براي كارگراني كه در حقيقت قرباني اش هستند دلسوزي كنه؟