مرور خبرها خسته کننده شده است. دعواهای تکراری: حداد رئیس می شود یا لاریجانی؟ پور محمدی برکنار می شود یا نه؟ کروبی کاندیدای ریاست جمهوری آینده است یا خاتمی؟ آیا رئیس دانشگاه آزاد برکنار می شود؟ مجلس، وزیر بازرگانی را استیضاح می کند؟ اقلیت مجلس هشتم، چند درصد است؟ دعوای جهرمی و طهماسبی به کجا می کشد؟ احمدی نژاد با امام زمان رابطه دارد یا نه؟ دعوای مصباح یزدی و خط امامی ها به کجا می کشد؟ .... آن سوی تر این خبرهای روزانه اما انگار کسی به ریش همه می خندد. برای او همین بس که اکنون همه در کشاکش دعواهای حاشیه ای مانده اند و مردان او همه متن را در اختیار دارند.... آری! همین بس است که به او حق بدهیم به ریش همه بخندد. پس بخند عزیزم! بخند که حق با کسی است که زور، زندان، اسلحه، پیاده و سواره، رسانه و مهمتر از همه نفت دارد. فلسفه خوانده است و سفسطه نیک می داند. زبان و ذات دین را به بازی می گیرد و ذهن خلق را بازیچه نگاه خویش می سازد..... عزیزم! من هم اما می خندم. بی آنکه هیج یک از داشته های تو را داشته باشم.... من به سرنوشت محتوم و رنجور خویش می خندم که چونان سرنوشت نسلی سوخته، رویاهای بی شمارش را از آغوش مادر به چهار دیواری مدرسه برد. در کوچه پس کوچه های کودکی اش، رنج را مزمزه کرد. مغز جوانی اش را درس خورد و عاقبت با سر به حصار کنکور اصابت کرد..... برهنگی دانشگاه را تجربه کرد و لذت بیکاری را. و برای لقمه ای نان، جنازه اش را به دنبال خود کشید. فهمید که گرانی یعنی چه و اینکه دیگر از گاو نر و مرد کهن هم خرمن کوفتن بر نمی آید... در دام زندگی افتاد، بی آنکه بداند عشق چیست، راه کدام است و چاه کدامین. و یا سرش به مد، اس. ام. اس، بلوتوث و ... گرم شد. چت روم، خلوت دوست داشتنی اش شد و شادی را در خیابان گردی یافت.... و اگر غیر از این خواست، برچسب منافق و آلت استکبار بر پیشانی خود رویت کرد، امنیت ملی را به خطر انداخت، سایه تعقیب، توقیف و زندان را بر سر خود دید..... آری! این سیاهه چرک نواز، داشته های من و کثیری از نسل من است. نسلی که گاه تنش را صادر می کنند، گاه مغزش فرار می کند و گاه جنازه اش در گوشه زندان جاخوش می کند.... بر این سیاهه بسیار می توان افزود. اما چه فایده؟ مگر اینهمه خبر، کسی را نگران می کند و یا تنی را می لرزاند؟ مگر با اینهمه نکبت آشکار و باریده از در و دیوار، آن مرد نمی خندد؟ می خندد، آری! او هنوز می خندد.... پی نوشت: اما خدایی! با این همه داشته های کم نظیر، به من هم حق نمی دهید که بخندم.....