تقدیم به عمادالدین باقی که تجسم سرنوشت آزادی است در این دیار
....
غم هامان سنگین است
دل هامان خونین است
از سرپاتامان خون می بارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما این دل عاشق را
در راه تو آماج بلا کردیم
وقتی که زبان از لب می ترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتی، حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن می آشفت
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت
می کندیم.
....
در مدرسه در بازار
در مسجد در میان
در زندان در زنجیر
ما نام تو را زمزمه می کردیم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!
....
ای آزادی!
بنگر!
آزادی!
این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است
این حلقه گل خون است
گل خون است....
ای آزادی!
می آیی و من در دل می لرزم:
این چیست که در دست تو پنهان است؟
این چیست که در پای تو پیچیده است؟
ای آزادی!
آیا
با زنجیر
می آیی؟...
توضیح: بخش هایی از شعر آزادی- سروده ه.ا.سایه
مانده ام آزادم
یا که فریاد زنم آزادم
یا که خود پای به زنجیر آن بسته ام
آری
ما سالهاست در بند تو ایم
آزادی
سالهاست
به پایت شده این جان فرش پر نقشی
نقش از دست تمنا زده بر یکه تکه نان
نقش دانا مردی برچوبه دار
نقش آن غزل نابجا خورده بر سر اصحاب جمال
و نقشهای دگر
که دگر این تکیه ورق ندهد رخصت افشای آن
آری
آزادی
دست تو آلوده به خون من و اوست
پای تو متعفن به سرای طاقوت
تو بگو دل به کدام وعده ات خوش باید
توبگو....